یه داستان کوتاه تقدیم به تو که عاشقی !!!


جایی برای همه


ديگه گريه کافيه اگه دوسم داشت تنهام نميذاشت
حالا که رفته بايد ياد و خاطره هاش هم از
ذهنم بره ديگه بارون اونو به يادم نمياره....
آنقدر آزادم که ميتونم دلم را به
راحتي به کسي بسپارم به کسي که شايد
از مردونگي چيزي بلد باشه..
حالا ديگه اسمش ميون دفترام کهنه شده دوست دارم
تنهايي مو با ياد و خاطره ديگري پر کنم فقط کافي
چشماش رو فراموش کنم و اين کار رو خواهم کرد
پس دوستش ميدارم تا دوستم بدارد...!!!
*****************************************
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ، بهت قول نميدم كه مي خندونمت
ولي مي تونم باهات گريه كنم اگه يه روز نخواستي به حرفاي كسي گوش بدي
، بهم بگو قول مي دم كه خيلي ساكت باشم اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم كن
، قول نمي دم كه ازت بخوام بموني اما مي تونم باهات بدوم
اگه يه روز سراغمو گرفتي و ازم خبري نشد ، يه سر بهم بزن
احتمالا بهت احتياج دارم اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي
، بهت قول نمي دم كه منتظرت مي مونم اما ازت مي خوام وقتي اومدي
يه شاخه گل رو قبرم بذار![]()
**********************************************************
نشد يک لحظه از يادت جدا دل...
زهی دل ، آفرين دل ، مرحبا دل !...
زدستش يکدم آسايش ندارم....
نمی دانم چه بايد کرد با دل ؟....
هزاران بار منعش کردم از عشق ..
مگر برگشت از راه خطا دل....
بچشمانت مرا دل مبتلا کرد ...
فلاکت دل ، مصيبت دل ، بلا دل......
از اين دل داد من بستان خدايا ...
ز دستش تا به کی گويم خدا دل...
درون سينه آهی هم ندارم ...
فقير وعاجز و بی دست و پا دل.......
بشد خاک و ز کويت بر نخيزد....
زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل....
ز عقل و دل دگر از من مپرسيد ..
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل ؟....
تو.......ز دل نالی ..دل از تو ..
.. حيا کن يا تو ساکت باش يا دل![]()
نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدا
نزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می
کنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق والتهاب بند می آید.
آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای
که باید طعمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت
تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند،همان
لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی
که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک
شوق شوی وتا آخرین ذره وجود بباری. نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند
در دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد،یا در اوج بزرگ ترین شادی
دلخواسته ات.می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند
پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای
او تنگ است. زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه
باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی
او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تو جا شده است.
همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را
درک می کنی.آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا
با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده.
و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو
از آن تو شده است.
توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت
داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه
بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون
خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون
ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي .
